تبليغاتX
×..:: تنها ترین تنها ::..×






درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده سعیدوحامد


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :



حسرت دیده بی تاب تو بیمارم کرد
آن نگاه نگرانت دل تبدار مرا خوابم کرد
بی جهت نیست که مست رخ زیبای تو ام
لب گلگون تو در دشت خزان آبم کرد
مستی ام جام نگاهی ز افق های تو بود
آه ،آن صورت مهتاب تو در خوابم کرد
شهر را از تب بیماری من جایی نیست
راه گم کرده به دنبال تو آواره و ویرانم گرد
اشکم از دیده به گرمای نفسهای تو بود
جام اندوه تو مر همره و همرام کرد

 

 

من دلم تنگ کسیست که به دلتنگی من می خندد

باور عشق برایش سخت است ...

ای خدا باز به یاری نسیم سحری

می شود آیا باز دل به دل نازک من بربندد ...

 


نويسنده: ..×سعید,حامد×.. مورخ: یکشنبه دهم آبان 1388 در ساعت: 20:26
|+|



شانه هایم زیر بار غم شکست

شاخه های سبز امیدم شکست

عشق ما در شیشه فرهاد بود

عشق شیرین ریشه اش در باد بود

هیچ کس حرف صداقت را نزد

هیچ کس دل را بر این دریا نزد

یک نفر امروز در چشمم شکست

یک نفر بار سفر بست و گسست

یک نفر با خاطراتم دور شد

یک نفر با قصه ها محشور شد

هزارو یک شب دلتنگی هایم تمامی ندارد

زندگی در تسلسل روزمرگی تکرار میشودو هیچ ترانه ای از اینهمه تنهایی نمیگوید

من شکایت دارم از سرنوشت ظالمی که یک لحظه هم بر مراد من نگذشت

و از لحظه های بی رحمی که بی تو گذشت

مهم نیست که او مال تو باشد... اگر می دانی در این جهان کسی هست که با دیدنش رنگ رخسارت تغییر می کند و صدای قلبت آبرویت را به تاراج میبرد مهم نیست که او مال تو باشد مهم این است؛ که فقط باشد زندگی کند لذّت ببرد و نفس بکشد


نويسنده: ..×سعید,حامد×.. مورخ: دوشنبه بیستم مهر 1388 در ساعت: 17:47
|+|



به عشق المیرا یکساله شد! - به عشق المیرا

چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم
 
 دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم
 
دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم
 
خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي
 
پرستش
 
عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد
 
 نيست عاشقي مقدورهر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست
 
انقدر برايت در زمين ستاره كاشته ام كه ابرها هم رو سفيد شده اند !زيبا
 
چشمهاي بارانيم پر از دلواپسي است دلم تنگ است حواسم پرت تو باز هم
 
 ميگويي حوصله كن انقدر برايم نوشته اي حوصله كن نازك من كه ديگر
 
باورم شده دوستم داري 

نويسنده: ..×سعید,حامد×.. مورخ: سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 در ساعت: 13:2
|+|



http://bia2dg.mihanblog.com
نويسنده: ..×سعید,حامد×.. مورخ: شنبه هفتم شهریور 1388 در ساعت: 12:0
|+|



دوستت دارم

 اما نه به اندازه ي بارون ، چون يه روز بند مياد .

 دوستت دارم

 اما نه به اندازه ي برف ، چون يه روز آب مي شه

. دوستت دارم

 اما نه به اندازه ي گل ، چون يه روز پژمرده مي شه .

دوستت دارم

به اندازه ي دنيا ، چون هيچ وقت تموم نمي شه

 

 

نمی توانم از عشقم برایت بگویم

این است داستان من

آوازی عاشقانه خواهم خواند

تنها برای تو خواهم خواند

گرچه هزاران فرسنگ دوری

امااین احساس نیرومند است

نزد من بیا

مرا چشم انتظار مگذار


نويسنده: ..×سعید,حامد×.. مورخ: شنبه سوم مرداد 1388 در ساعت: 12:16
|+|



     
                                 
 
                                                
 
 
خورشيد تابانم تويي عشق پريشانم تويي آبي آسمانم
 تويي رنگ بي پايانم تويي همدم تنهايي من ياد و غمخوارم
تويي يار هميشگي من عشق و دنيايم تويي گر نباشي
من نيستم چون که هستي ام تويي
 

نويسنده: ..×سعید,حامد×.. مورخ: دوشنبه پانزدهم تیر 1388 در ساعت: 18:58
|+|



 


نويسنده: ..×سعید,حامد×.. مورخ: دوشنبه پانزدهم تیر 1388 در ساعت: 18:39
|+|




نويسنده: ..×سعید,حامد×.. مورخ: جمعه پنجم تیر 1388 در ساعت: 13:19
|+|



                                

 

 

تقدیم به امید زندگانی ام، تقدیم به شکوه شب و شکوه مهتاب، تقدیم به اشکهای سوزان روی کوه گونه هایت ، تقدیم به خنده های دلنشینت و نگاه های پنهانت .

تقدیم به تو ای خیال من                                     ای آسمان قلبم و ای سرچشمه ی الهام من

                                        تقدیم به تو ای محبوب ترین قلبم.

تقدیم به تو که یادت از فکر من ، عشقت در قلب من ، و نگاهت همیشه در ذهن من ماندگار و عطر مهربانیت همیشه در وجودم جاریست .

          

 

 

چقدر دوست داشتم یك نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت انقدر غمگین است ؟ چرا لبخندهایت انقدر بی رنگ است ؟ اما افسوس ... هیچ كس نبود همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره . اری با تو هستم .. با تویی كه از كنارم گذشتی... و حتی یك بار هم نپرسیدی؟ چرا چشم هایت همیشه بارانی است!!!؟؟؟

 

 

 

                      

 

                                          

ديدی غزلی سرود؟
عاشق شده بود.
انگار خودش نبود
عاشق شده بود.
افتاد.شکست . زير باران پوسيد
آدم که نکشته بود .
عاشق شده بود


نويسنده: ..×سعید,حامد×.. مورخ: یکشنبه هفدهم خرداد 1388 در ساعت: 21:14
|+|



یه دنیا دلم گرفته

                                                     

 

 

                       من در این ظلمت شب ودر این کنج اتاق

             به تو می اندیشم به تو که پاک تر از خاطره ای


آری به او بگوئید...

بگوئید که من...

تا ابد در کنارش می مانم...

به او بگوئید که  همیشه به یادش هستم...

به او بگوئید که فقط او را می پرستم...

به او بگوئید که بدون حضورش من هم نخواهم ماند...

به او بگوئید که تمام خاطراتم با یاد اوست...

به او بگوئید که روزی دستانم را به دستانش می رسانم...


نويسنده: ..×سعید,حامد×.. مورخ: شنبه پنجم اردیبهشت 1388 در ساعت: 17:41
|+|



فقط شانه هایت را برای گریه کردن کم دارم

باز هم دلتنگي ، باز هم گريه هاي شبانه ام

يه عاشق غمگين ، در حسرت شبهاي بي ستاره ام

سخت دلتنگم ، سخت بيقرار و بي تابم ...

كجاست شانه هاي گرم و مهربانت ، تا گريه كنم ؟

كجاست آن لبخندهاي عاشقانه ات تا باز هم ديوانه شوم ؟

چرا ديگر درد دلي براي گفتن نداري ؟

چرا اشكهايت را از من پنهان مي كني و حرفي براي گفتن نداري ؟

چرا قلب عاشقم را در انتظار چشمانت مي سوزاني ؟

آنقدر دلتنگ چشمانت هستم كه نمي توانم در هيچ چشم ديگري نگاه كنم

آنقدر بيقرارم كه هيچ اتفاقي ، دل غمگينم را شاد نمي كند

براي گريستن ، شانه هايت را كم دارم

شانه هايي كه بارها و بارها در خواب و خيال ، تكيه گاه دل عاشقم بود

براي عاشقي ، نگاههاي زيبايت را كم دارم

نگاههايي كه تنها دليل زندگي و عشقم شد

چرا ديگر براي غصه ها ، اشكها و دلتنگي هايم جوابي نداري ؟

شب دراز است و من هنوز هم در انتظار نسيم صبح سپيد مانده ام

اي دل ديوانه ي من ! با غمهايت بساز و با اشكهايت بسوز ، اما دم نزن

اي دل عاشق و بيقرار من ! صبر كن شايد نسيم ، خبري از عشق برايت بياورد

اي دل بساز ! شايد قاصدك خبري از يار آورد

صبر مي كنم و عاشق مي مانم كه خوشبختي از آن عاشقان است

بارون می اومد ...

دلم گرفته بود رفتم زیر بارون

صورتمو گرفتم به طرف آسمون ، داد زدم و گفتم :

خدایا مگه من چی کار کردم ؟

خدایا به همین بارون قسمت میدم یا این چیزا رو تموم کن یا منو راحت کن

زدم زیر گریه

صورتم خیس شده بود اما از بارون چشمام

یادته ؟ یه روزی بهت گفتم هر وقت بارون میاد بدون دلم برات تنگ شده و دارم پشت ابرا برات گریه می کنم

صدات زدم ... اما کسی جوابمو نداد

دوباره زدم زیر گریه

یاد یه حرفی افتادم

یکی بهم گفته بود وقتی بارون میاد اگه آرزو کنی برآورده میشه

منم از ته دل آرزو کردم ...

 

اومدم خونه ، صورتم خیس شده بود

همه بهم گفتن چه بارونی میاد !

اما هیچکس نفهمید صورت من از بارون چشمام خیس شده .


نويسنده: ..×سعید,حامد×.. مورخ: یکشنبه سی ام فروردین 1388 در ساعت: 18:23
|+|



بی تو هرگز

 

 عاشقی بد دردیه....

 

بین رویاهای هر شب جست وجویت می کنم

                                                          ...عشق منی هر لحظه بویت می کنم

             برگ برگ خاطراتم را خزان بر باد داد

                                                              ای بهار باغ رویا آرزویت می کنم

               دوستت دارم ولی من با تمام غصه ها

                                        خویش را قربانی یک تار مویت می کنم
 
 
 
 

مرا دیوانه نامیدند...

  به جرم دلدادگی‌هایم٬

 به حکم سادگی‌هایم٬

 مرا نشان یکدیگر دادند و خندیدند!!!

مرا بیمار دانستند...

 برای صداقت در حمایت‌هایم٬

 نجابت  در  رفاقت‌هایم٬

  نسخه تزویر را برایم تجویز کردند!!!

مرا کُشتند و با دست خود برایم چاله‌ای كندند...

 به عمق زخم‌هایم٬

  به طول خستگی‌هایم٬

منِ بیمارِ دیوانه٬

 نمی‌خواهم رهایی را از چاه تنهایی...

 که مردن در این اعماق تاریکی٬

   به از با آدمک‌ها زیستن در باغ رویایی!

 


نويسنده: ..×سعید,حامد×.. مورخ: شنبه پانزدهم فروردین 1388 در ساعت: 19:33
|+|



 

 سلام به دوستان عزیز و دوست داشتنی.همهگی خوبیامیدواریم هر

جایی که هستین حالتون بهاری باشه.راستی این اخرین اپی هست

که امسال میکنم.وای یادمون رفت عیدو تبریک

بگیم.عید همهتون مبارک امیدواریم تعطیلان خوش بگذره به همتون.

راستی نظر یادتون نره ها.مواظب خودتون باشی.بهترین هارو براتون ارزو میکنیم.

 

 

 گوش بده کلام آخر

تو که ميري بي بهونه

قول ميدم که داغ لبخند

به دل سيات بمونه

ميري اما با يه لبخند

واي که تو چقدر دو رنگي

واسه تو فرقي نداره

بابا تو خيلي زرنگي


نويسنده: ..×سعید,حامد×.. مورخ: چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 در ساعت: 14:15
|+|



چه زيباست به ياد تو با چشمهاي خسته گريستن

چه زيباست هميشه در تنهايي تو را حس کردن

چه زيباست در خيال با تو زندگي کردن

عزيزم نام تو بر قلبم خالکوبي شده تا فراموشت نکنم.

نازنين من همچون نفس کشيدن تو را بخاطر مي سپارم.

يک روزه ديگه هم بدون تو گذشت...

 

سکوتي بود بر قلبم که با آن ميزدم فرياد

                      اگر از شهر غم رفتي مرا هرگز مبر از ياد

                       آنگاه که ضربه هاي تيشه زندگي را بر ريشه آرزوهايت            حس مي کنی

به خاطر بياور که زيبايي شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است.

 


نويسنده: ..×سعید,حامد×.. مورخ: سه شنبه بیستم اسفند 1387 در ساعت: 18:3
|+|



 

 

تو هرگز دلتنگی چشمانم را ندیدی

و تصویر خاموشی قلبم را در روشنای آرزوهایت

تو فریاد سکوتم را در میان واژگان روزمره زندگی نشنیدی

تو فرصتی نداشتی

برای برداشتن سیب سرخی از دستانم

فرصتی نداشتی برای باور کردن باورهایم

جاده ها چنان تو را در خود گرفتار کرده اند

که لحظه ای توان ایستادن نداری

تو فرزند سفر بودی

و من نواده سکوت خویشتن

دیگر انتظارت را به انتظار نخواهم نشست

برو مسافر

جاده قدم های تو را دلتنگ است

 

دلشکسته ای میگفت عشق وجود ندارد

پرسیدم از نظر تو عشق چیست که عدم اون را باور کردی

 گفت دوست داشتن چیزی یا کسی بطوری که به خاطر اون از خودت بگذری

 آن را از هر کی طلب کردم ندیدم

و هر کی از عشق گفت جز ریا نبود

 گفتم عشق در جمع ریا کاران نیست و از آنها چیزی که ندارند طلب نکن

 

سبب آشنایی

غزل می گفتم از وقتی تو را احساس می کردم

نگاه عاشقم را باغی از الماس می کردم

برای ماندنت در کوچه های خاطرم هرشب

درو دیوارها را بستری از یاس می کردم

تنور عشقم از هرم نگاهت داغ و روشن بود

که گندم های طبع خسته را دستادس میکردم

برایت می کشیدم طرح سیب اشنایی را

 سبوهای محبت را پر از گیلاس می کردم

و گم می شد تمام بودنم در چشمه های تو

اگر ابی ترین رویا! تو را احساس می کردم

 


نويسنده: ..×سعید,حامد×.. مورخ: یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 در ساعت: 17:12
|+|



                     

              

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد

داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني...

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

استاد پرسيد: چه آوردي ؟

با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به

اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق يعني همين...!

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟

استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش

كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي...

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت .

استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين

درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی

 برگردم .

استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...!

و این است فرق عشق و ازدواج ...

                     

 

                

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ..
.


نويسنده: ..×سعید,حامد×.. مورخ: چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 در ساعت: 19:50
|+|




نويسنده: ..×سعید,حامد×.. مورخ: پنجشنبه چهارم مهر 1387 در ساعت: 17:37
|+|